عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

232

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

مشو ، جوان گفت : اين از يكى نخست بزرگتر است كه همه خاور و باختر و آنچه ميان آن است از اوست ، پس من كجا سكونت كنم ؟ ابراهيم گفت : اى فلان ! آيا پسنديده است كه روزى خداوند را بخورى و در سرزمين او ساكن باشى و او را نافرمانى كنى ؟ گفت : نه ، سومى را بگو . گفت : با اين‌همه كه روزىخوار او و ساكن در سرزمين او هستى اگر مىخواهى گناه كنى ، بنگر در جايى گناه كنى كه او ترا در حال مبارزه با خود نبيند ، گفت : اى ابراهيم اين چگونه ممكن است كه او مطلع بر همه انديشه‌هاى پوشيده است . ابراهيم گفت : اى فلان ! آيا پسنديده است كه روزى او را بخورى در سرزمين او ساكن باشى و در حالى كه او ترا و هر آشكار و نهانى را كه انجام مىدهى مىبيند او را نافرمانى كنى ؟ گفت : نه چهارمى را بگو . گفت : آنگاه كه فرشته مرگ براى گرفتن جان تو مىآيد به او بگو به من مهلت بده تا توبه پسنديده و عمل نيكو براى خداوند انجام دهم ، گفت : از من نخواهد پذيرفت گفت : اى فلان در صورتى كه نمىتوانى مرگ را از خود دور كنى تا موفق به توبه شوى و مىدانى كه چون مرگ فرارسد آن را تأخيرى نخواهد بود چگونه اميد به راه رهايى دارى ، گفت : پنجمى را بگو . گفت : به روز رستاخيز چون فرشتگان براى بردن تو به دوزخ آمدند ، همراه ايشان مرو ، گفت : مرا رها نمىكنند و عذرى از من نمىپذيرند . ابراهيم گفت : پس در اين حال چگونه اميد به رستگارى دارى ؟ جوان گفت : اى ابراهيم ديگر مرا بس است بس ، من از خداوند آمرزش‌خواهى و به پيشگاه او توبه مىكنم . آن جوان در عبادت پيوسته و همراه ابراهيم ادهم شد تا آنكه مرگ ميان آن دو جدايى افكند . 125 - صاحب مزرعه خيار حافظ ابو طاهر سلفى با اسناد خود از معروف كرخى « 28 » نقل مىكند كه مىگفته است : در صحرا جوانى نيكوروى را كه داراى دو گيسوى زيبا بود ديدم ، او عبايى از كتان نرم و پيراهنى از همان جنس بر تن داشت و كفش‌هاى نك خميده برپا داشت . از وجود او با چنين سر

--> ( 28 ) . معروف بن فيروز كرخى ، از زاهدان و صوفيان بزرگ قرن دوم و درگذشته به سال 200 هجرى و بنا به مشهور از پيوستگان و دوستداران حضرت رضا ( ع ) بود ، ابن جوزى كتاب مستقلى درباره او نوشته است ؛ به الاعلام زركلى ، ص 185 ، ج 8 مراجعه فرماييد .